تبليغاتX
TOO FREE YOUR MIND , BE MANIA

 

www.bmania.blogfa.com

 

TOO FREE YOUR MIND , BE MANIA

 


  منوی اصلی

صفحه نخست
 پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

.


  آرشیو

نویسندگان



موضوعات

شعر
درون مایه
عکس


آرشیو

اردیبهشت 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384

 


 


موزیک وبلاگ

 

 


  لینکستان

جیک و پیک آنتی فیلتر جدید آنتی فیلتر جدید

آنتی فیلتر جدید


  لینکدونی

دراکولا
هری پاتریستا درست اومدینzerzeroos
بانوی دی..
عشق یعنی........
ترکش عشق
اقا امیر
آرمان توریست
عصیان نسل جوان
دانلود جدیدترین آهنگ های ایرانی
تنهاترین تنها
زن مرده
***بهترین موزیک های دنیا***
جوکای باحال برای آدمای باحال
مهدی اخراجی
داش حامد
اینم از آرش
پسر جهنمی
آق سروش
افشین
فریبا
شیرین و فرهاد
 آرشیو پیوندهای روزانه

 


 جستجو



  عضویت در خبرنامه

 

نام:   
ایمیل:


 


 آمار وبلاگ

كاربران حاضر در وبلاگ : نفر

کل بازدید ها:

 

 


  با تشکر از ...

.

  Designed by ZiTaNiX

قدرت از : بلاگفا

 



 

  

 

انديشه هاي يك هفته

 

روز شنبه:
آيا مي داني كه براي رشد يافتن بايد اول خاك شدن را تمرين كرد؟

 

روز يك شنبه :
اگر مي خواهي از زندگي لذت ببري ، هر كاري را جدي بگير و بدان كه تو براي انجام آن بهترين هستي.

 

روز دوشنبه :
تو جانشين خداوندي ، پس مثل يك انسان مقدس زندگي كن !

 

روز سه شنبه :
هيچ انساني بدون سرمايه ي عمر به دنيا نمي آيد . پس ببين چگونه آن را خرج مي كني .

 

روز چهارشنبه :
آدمهاي فقير ولخرج تر از پولدارها هستند ، زيرا ثروتمندان از ترس فقر خسيس مي شوند و فقرا چيزي براي ترسيدن ندارند .

 

روز پنج شنبه :
نقاش ، نويسنده و عكاس ، از كاينات كپي بر مي دارد و اثرش شاهكار مي شود .

 

روز جمعه :
در قطرات باران رمزي است كه بايد به آن گوش كنيم . الفباي ترنم رود است . اگر گوش كنيم قادريم كه لايق فردوس باشيم و از آن لذت ببريم . زيرا در بهشت ، نهر ها جاري است !!!

 

پس فهميدم :
خشم ، طوفان ، انهدام ، آتشفشان ، آرامش ، شب ؛ قهر خورشيد در يك بعد از ظهر دلتنگ پاييز ؛ شادي آسمان بعد از يك بارش بهاري ؛ حسرت ميوه شدن يك شكوفه ؛ تلاش مورچه در جمع آوري آذوقه و همه ي ويژگي هاي رشد و تعالي كه در كاينات مي بينيم در آدم تجلي دارد و همين باعث خشم شيطان شده است .
حرص ، طمع ، حسادت ، كينه ، .... ، در طبيعت انسان نيست!!!

 


 

 ارسال شده توسط بهار در مورخه پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر
 

 [+] |

  mikhastam akhrin upamo to sale 1385 bokonam vase hamin bad az omri omadam

 Salam dooste man
1 sal gozasht sale jadidam dare miad.
1385-->
omidvaram sale khubio poshte sar gozashte bashi.
be hame chizaye khubi ke be dast avordi fek kon
va badihasham faramosh kon;)
1386-->
ishala ke behtarina nasibet she:)
hich vaght be roozaye bade gozashte fek nakon
be roozaye khubi ke daran mian fek kon.:)
harchi arezooye khube vase to.
 

 ارسال شده توسط بهار در مورخه یکشنبه 27 اسفند1385 ساعت 9:43 بعد از ظهر
 

 [+] |

  

 ineeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeسلام بر خوبان روزگار فريباي خوب نما
متن امروز احتياج به هيچ توضيح و درد دل و مقدمه چيني نداره ، اما دلم نمياد اين دوبيتي رو ننويسم :
سردفتر عالم معاني "عشق" است
                             خورشيد سپهر بي زوالي "عشق" است
"عشق" آن نبود که همچو بلبل نالي
                               آن گه که بميري و ننالي "عشق" است
                                                       (جونم ! جونم ! جونم به اينهمه معرفت)
*****
  روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آنجا زير ملافه سفيد پاکيزه اي که چهار طرفش زير تشک تخت بيمارستان رفته است ، قرار ميگيرد و آدمهائي که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم مي گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسيد که دکتر بگويد مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.

  در چنين روزي تلاش نکنيد به شکل مصنوعي و با استفاده از دستگاه ، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آنرا بستر زندگي بنامم و بگذاريد جسمم به ديگران کمک کند تا به حيات خود ادامه دهند.

  چشمهايم را به کسي هديه کنيد که هرگز طلوع آفتاب ، چهره يک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهاي يک زن نديده است.

  قلبم را به کسي بدهيد که از قلب جز خاطره دردهائي پياپي و آزاردهنده چيزي بياد ندارد.

  خونم را به نوجواني بدهيد که اورا از تصادف ماشين بيرون کشيده اند و کمکش کنيد تا زنده بماند تا نوه هايش را ببيند.

  کليه هايم را به کسي دهيد که زندگيش به به ماشيني بستگي دارد که هر هفته خون او را تصفيه ميکند.

  استخوانهايم ، عضلاتم ، تک تک سلولهايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا کنيد که آنها را به پاهاي يک کودک فلج پيوند زنيد.

  هرگوشه از مغز مرا بکاويد ، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالي بتواند با صداي دورگه فرياد بزند و دخترک ناشنوائي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود.

 آنچه را که ازمن باقي ميماند بسوزانيد و خاکسترم را بدست باد بسپاريد تا گلها بشکفند.

 اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن کنيد بگذاريد خطاهايم ، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

 گناهانم را به شيطان و روحم را بدست خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم کنيد ؛ عمل خيري انجام دهيد يا به کسي که نيازمند شماست کلام محبت آميزي بگوئيد.

 اگر آنچه را که گفتم انجام دهيد ؛

                                       هميشه زنده خواهم ماند.

*****


و حالا "عشق" يعني ؛

                          سکوت ، درک با درد ، احساس با همه ذرات ناکام روح و جسم !!!

ياحق

 

 


 

 ارسال شده توسط بهار در مورخه جمعه 22 دی1385 ساعت 2:6 قبل از ظهر
 

 [+] |

  اینههههههه

 بنام شادي ساز مخوف ترين دقائق دلتنگي ،
           بنام ويرانگراساس تنهائي در ظلمات بي کسي ،
                     بنام عاشق راستين معشوقان پاکباز"( که بي صبرانه عاشق ميشوند و ميگسلند تا به معبود خود که همان معشوقشان است ره ببرند و افسوس کنان خودرا دچار دار مجازات دنيا ميکنند !!!!)
              (((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))
ميدوني چيه ؟! واسه چي اينقدر نااميديو , زانوي غم بغل کردنو دوست داري ؟!
براي چي "يه کنج تنها نشستنو" تنها تکليف خودت ، بعد اين اتفاق ميدوني ؟!
اصلا بگو بدونم : تو که تکليف واسه خودت ميبافي، چرا ماسک آدماي بلاتکليفو واسه خيلي دلائل الکي و بيهوده ميزني ؟!!!
حالا ببين اينائي که ميگم طرز تفکروعملکرد يه جوون رو به رشد و سالم و روشن بين امروزيه ؟! نه! ...خدا وکيلي خودت قضاوت کن، ببين در مورد اين شيوه برخوردت با مسائل هرچند ملال آور و تکون دهنده ، درسته ؟
***********************************************
- دو سه روز از اين اتفاق و ماجرا ميگذره و تو هنوز تو خونه بدون يک کلام حرف زدن با اهالي خونه مخصوصا "آبجي روشنفکر و داداش دوستت" که همش ميخواد به يه دليلي تو رو نصيحت و ارشاد کنه هي ميري تو اتاقت و ميگي : "اگه کسي با من کار داشت ؛ بهش بگيد نيستش ، مريضه ، اصلا بگيد مرده !!!... و همه رو متعجب ازين رفتار کاملا منطقي!! و محکمه پسند!! با يه عالم سوال و نگراني رها ميکني. اگه بهت بگن بيا غذاتو بخور ، زود همه رو متهم به سلب آسايش و آرامش ميکني؟!( حالا اين آسايش و آرامش چيه و مال کيه و اصلا تو اون وضعيت وجود خارجي داره يا نه ؟ بماند) ، اگرم واسه غذا صدات نکنن ؛ زودي بغض ميکني و دفتر خاطراتتو وا ميکني و بي بسم اله از ستم و جور زمانه و بي وفائي ، حتي از نزديک ترين آدماي دور و برت مينويسي . بعدشم صداي قار و قور شکمت تورو ياد اين مثل زيبا ميندازه که :"گشنگي نکشيدي تا عاشقي يادت بره !" و تو دلت ميگي :" آره به خدا ، اين مثلو بايد باآب طلا نوشت!!!".
  ميريم سراغ بقيه حکايت ؛ القصه :
  مياي سر سفره و داري براي يه دل سير از عزا درآوردن يه نقشه اي ميکشي که دوباره ياد اون اتفاق ميفتي (که دل هر سنگيو به گريه ميندازه! اينو دارم جدي ميگما) مجبوري بر خلاف ميل باطني هي قاشقتو تو بشقابت سربدي ازينور به اونور تا متوجه ميشي همه چشم و حواسشونو دوختن به غذاي رو به اتمامشون و يه دفعه دلت به حال خودت بدجوري ميسوزه و دوباره واسه خودت جداشدن از قافله بي احساس و شکم پرست رو تکليف ميکني و واسه روغن داغ زياد کردنش بي اشتهائيو بهونه ميکني و بلند ميشي . وقتي مادرت ميگه : "بچه بيا شامتو بخور! تو که ناهارتم رو ميز کامپيوترت دست نخورده گذاشته بودي ؟!!!" بلند جواب بدي : باباجون ن..مي..خو..رم، بعدش در اتاقتو محکم ميبندي و باباتم با صداي بلند ، جوري که توهم بشنوي به مامانت ميگه :"نميخوره که نميخوره! لياقت نداره، همون پيتزا و ژامبون و کوفت و زهرمار واسش خوبه که دو روز ديگه سوء هاضمه بگيره ، اصلا تقصير شماست خانم که از اول نذاشتي درست آدمش کنم ، اههههه مسخرشو در آوورده!" و توهم تو اتاقت با لباي يوري و زير لبي (از ترست) اداي باباي بيچارتو در مياري .
خوب ، بريم ببينيم تو مدرسه (دانشگاه) چه جوري حکايت پيش ميره تا بيشتر به همه ثابت بشه ؛ هيشکي درکت نميکنه !!!: سر کلاس دستتو زير چونت زدي و واسه اينکه معلم يا استادت -و درادامه ش بقيه بچه هاي کلاس به خصوص دخترا(براي پسرا البته) - درست حواسش جمع تو بشه ، روتو سمت حياط ميکني و در جواب تذکرش بلند ميشي کتاب و اسبابتو زود از خدا خواسته جمع ميکني ميزني زير بغلت (آخ ببخشيد! يادم نبود شما از اين کوله ها استفاده ميکني چون مده!!!) ميندازي رو شونت و ميري از کلاس بيرون و ...
و مدتي ازين جريان ميگذره و تو به اين حکايت و نحوه رفتارت حتما مثل خواننده هاي اين قصه (که يک واقعيت کاملا قابل لمسه) ميخندن ، ميخندي !!
***********************************************
اما دوست عزيز ! من اين حکايتو ننوشتم تا صرفا يه مطلب طنز براي خوش خنده ها تهيه کرده باشم يا يه سوژه داغ واسه اونائي که منتظرن يه آتو براي مسخره کردن آدماي با احساس داشته باشن ، خلق بکنم !
آره دوست جوون پاک و بااحساس من ! ميخوام از زاويه جديدي نظرتو به يک حقيقت که گاهي با واقعيت فرسنگها فاصله داره جلب بکنم ؛
پس بذار اول ازت بپرسم : ميدوني فرق "واقعيت" با "حقيقت" چيه؟ اصلا مگه با هم فرقيم دارن ؟!...
يه قدري انديشه واسه جواب اين سوال خيلي چيزارو دستگيرت ميکنه !
اگه بخواهيم به همين سادگي که تا حالا صحبت کرديم ادامه بديم بايد اينجوري خدمت مبارکتون عرض کنم که : "واقعيت" اون چيزيه که ديده ميشه و برداشت سطحي از اعمال و اتفاقاته ، مثلا ؛ وقتي قتلي اتفاق ميفته، اول از همه شواهد و مدارکو جمع بندي ميکنن ، بعدش طبق ظواهر، شخصي رو متهم به قتل ميکنن ، درحاليکه "حقيقت" چيز ديگريه و قاتل از مهلکه فرار ميکنه فقط به اين دليل که "حقيقت" رو کسي نميفهمه!!! اين مثالو تو اين فيلمها زياد ديدي و ميتوني سريع منظور منو متوجه بشي ، چرا که همه اين فيلمها از روي حوادث واقعي ساخته شدن . يه مثال ديگه که ميتوني بهش فکر کني تا منظورمو بهتر بفهمي ؛ قضيه گردش زمين و خورشيد هستش . در ظاهر "واقعيت" اينو نشون ميده که خورشيد داره دور زمين ميگرده ولي "حقيقت" رو دقيقا خودت ميدوني که چيه. حالا حکايت اين جوون که خود من ميتونه باشه "واقعيت" خنده داري رو در ظاهر تعريف ميکنه ، اما "حقيقت" تلخ و گزنده داستان خبر از يک روح زخمي و سرخورده هست که بر اثر فشار روحي و درد ناشي از تحريکات شديد احساسي ، عاطفي ، "فکر سليم" کاملا کارائي خودش رو از دست داده ! اما اين "حقيقت" چه چيزي رو جز "حقيقت" بدنبال خودش داره؟!
دوباره مسئله "عقل" و "احساس" اينجا به يک نوع ديگه مطرحه .
عزيز ! حرف من اينه ؛ اگه مسئله اي طرح شد جوابشو هم بايد داد . ميخوام بگم : اگر در حال رانندگي تصادف کردي معنيش اينه که تو نميتوني رانندگي کني،حداقل تا يه مدتي اينجوريه .تازه ! اصلا ادامه اين راه برام روشن نيست،يعني جاده هم برام ناآشناست! اونوقت تو که مجبوري اين جاده رو که همون "زندگي" اسمشه با دست شکسته و پاي چلاق شده از اون تصادف ادامه بدي!، هيچ راهي نداري جزين که روندن تو بقيه جاده رو بسپري به يک "راننده راه آشنا" که ميدوني کار ، کارخودشه . وتو بايد با خيال راحت کنار دستش بشيني و با اميد و اطمينان بقيه راهو حواستو بدي به يادگرفتن اين جاده پر پيچ و خم "زندگي".
حالا گرفتي چي ميگم ؟ بارک اله ! دقيقا منظورم "خودشه!" .
تو که تو تنهائي و توي اون تنهائي بي هيچ اميدي ميخواي زندگي کني ، و بخت و اقبالتو شب و روز نفرين ميفرستي ، تو که همه آدم و عالم مقصر تو شکستهات ميدوني ، توئي که تا تقي به توقي ميخوره قضيه جنس مخالف رو پيش ميکشي و زود مسئله نياز طبيعي رو علم ميکني و بعدش که چوب ندونم کاريتو ميخوري و شروع ميکني ناله کردن که : " ديگه عشق مرده ، همه دخترا (پسرها) سروته يه کرباسن ، هيشکي منو دوست نداره ، هيشکي منو درک نميکنه ، ...." ، و توئي که خالق همون به قول خودت ؛غريزه طبيعي رو به سادگي فراموش ميکني ولي بعد از ديدن نتيجه کارهاي غلط خودت "خدا"رو مقصر ميدوني و متهمش ميکني که ؛ اين چه سرنوشتي بود که واسه من بدبخت رقم زده و ...
يه خورده چشماتو باز کن ! يه ذره به خودت رجوع کن ! بابا بي انصاف ! به عملکرد خودت يه سري بزن ببين چند چندي ؟؟؟؟ ديگه عرضي ندارم . اگه حوصله داري اين چندخطو هم که پائينتر خودم بعد از همه اين چيزا که بهت گوشزد کردم ، عمل کردم ، نوشتم ؛ يه نگاه بکن . يا حق.
               (((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))
اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده !
آخه مي دوني ؟ :
                     "خدا" خيلي تنهاست !!!
ياحق

بهار


 

 ارسال شده توسط بهار در مورخه پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 2:37 بعد از ظهر
 

 [+] |

  خود

 
    زندگي آتشگهي ديرنده ، پابرجاست ،
    گر بيفروزيش رقص شعله اش تاهرکران پيداست.
    ورنه خاموش است و خاموشي
                                          -گناه ماست."
                                                          " سياوش کسرائي"
***********************************
باز از تو شروع و باتو آغاز ميکنم ، چون پاياني نداري . همين علت خوبيه واسه اينکه ديگه اينبار از پايانش نترسم و ديگه ازينکه ؛ "نکنه دوباره ناغافل ناتمومم بذاره و بره !" هراسي به دل راه نميدم.
آره فدات شم ! تو موندني هستي و منو با اين اميد براي يه عمر درد ديدن و لمس کردنش آماده ميکني.
چقدر قشنگه که ميشه باتو بي پايان شد و اين جاودانگي (با همه سختي هاش و غصه هاش) خواستني ترين خواسته منه !
آخ ...!!!
شرمنده شدم !!!
ديدي يادم رفت به دوستاي بي مثالم سلام کنم ؟...
سلام بچه ها ! منو ببخشيد که تو عالم "خود"م هم خودخواهيم ولم نميکنه ! آخه انگار وقتي دارم باهاش گپ ميزنم ، دوست ندارم حرفي و کلامي و دعائي جز خودم و نياز خودم و حال خودم در ميون باشه ؟! ... بگذريم ....(شماهم گذشتين !)
اينبارم از "خود"م ميخوام که منو مثل هميشه ياري کنه ، تا بتونم مثل هميشه ، براي باشما بودن ؛ "خود"م باشم و "خود"م حرف بزنه!!!
                                                    *****
شايد واسه واژه "خودآگاهي" ؛ تعبير و تفسيري که عقل از سر يه سري آدمهاي "خودآزار" ببره ؛ نداشته باشم ! ولي ميتونم اينجور بگم که ؛ اون چيزيه که منو از بيرون ، ازين مشغوليت هاي دائم (که منو قرباني ميکنه) به "خود"م فرا ميخونه تا هرچند وقت يکبار "خود"مو جلوي "آئينه" قرار بدم ؛ تا من "خود"مو ببينم .
ولي هيچ کس نيست که تصوير حقيقي و راستين "خود"ش ، جلو چشماش باشه !!!
حتي کساني که روزي سه ، چهار ساعت جلو آئينه هستن ؛ يکبار هم "خود"شونو نديدند !!!
اگه ميگم : "خود"م کردم که ... ، خودش گواه اينه که از زمان قديم و نديم ، حتي آدمهاي بيسوادي که از درس و علم و دانش کاملا بدور بودن هم به اين راز غريب درون پي برده بودن که جدا از جسم خاکي و با مشخصات ظاهري و کمابيش باطني ؛ وجود يک شخصيت نهان و نا شناخته دروني هست.حالا چيه و کجاست و چه قابليتي داره؟!...نمي دونستن.
                                                   *****
يه چيزي هست که منو به فکر واميداره ! تو لحظه هائي که از يه علامت سوال تو ذهنت داري عذاب ميکشي و به هيچ منبع و مرجعي دسترسي نداري ، نميتوني با کسي ارتباط برقرار کني و جواب سوالتو بگيري ، اگرم کسي باشه تو نميتوني اون سوالو ازش بپرسي ، همون لحظه بايد اون سوالو درجا پاسخ بدي .. اما چه جوري و با چه اطلاعاتي ؟!! آخه الآن بايد بدونم که چيکار کنم ... آخه دير ميشه بخوام دربارش تحقيق کنم و ...ازين مدل فکرا دائم داره مغزتو به يويو تبديل ميکنه !...
-ناگهان يه جرقه تو ذهنت ميزنه و خيلي با هيجان به وجد مياي و ميخواي با بشکنت به ديگران نشون بدي که ؛ به يه موفقيت ذهني رسيدي و بهشون ثابت کني که :"ببين کسي بهم نگفتا ! خودم فهميدم !"
خوب .. باشه بابا ! ما که حرفي نزديم ! خودت فهميدي ، کسي هم کمکت نکرد ، اينم درست. ولي ببينم ؛ خدائيش تو دلت هم به "خود"ت همينو ميگي ؟! انصافا ميتوني دلت و وجدانتو، مثل ما که حرفتو بي هيچ بحث و گفتگوئي پذيرفتيم ؛ قانع کني و اونا هم بگن : "آره تو بميري ! تو که راست ميگي !" ؟؟؟
پس بذار با خودمون کمي روراست تر باشيم و به اينهمه توانائي و قابليتهاي زيادي که "خودآ" درونمون به وديعه گذاشته ، بيشتر بها بديم . مگه چي ازمون کم ميشه که به وجود يه نيروئي که به ما تعلق داره و ميخواد با همه وجودش مارو در راه و بيراه کمک کنه اعتراف کنيم و ازش بيشتر و بهتر استفاده کنيم ؟!
پس واسه جواب دادن به تمام سوالاتمون تو زندگي بهتره اول خود سوال رو درست متوجه بشيم ، چون فهم سوال خودش نصف جوابه ! اينو هيچوقت فراموش نکن عزيزم. حالا تو مثال کوچيکي که تو ستونهاي بالا بهش اشاره کردم ، ميتوني بگي ؛ چي تو اون لحظات بهت جواب درستو داد؟
******************************************
من که "خود"م بهم ميگه : نگران نباش ! تنهات نميذارم !
منم باورش کردم و الآنم باهم خوش و خوب و سرحاليم .
پيشنهاد ميدم از کنار "خود"تون بي تفاوت نگذريد ، بهش نياز پيدا ميکنيداااا
ياحق
بهار
 

 ارسال شده توسط بهار در مورخه شنبه 25 آذر1385 ساعت 0:34 قبل از ظهر
 

 [+] |



رفتن به بالای صفحه



       حقوق اين وبلاگ محفوظ است و کپي از آن تنها با ذکر نام مجاز مي باشد

Copyright © 2005 by ZiTaNiX . All rights reserved

 Resolution: 800 * 600

.